|
|
آرشیو موضوع فرهنگی و هنری
قصه زندگی را قصه کن ،عشق را برای من افسانه کن ، تشنگی را چشمه کن،عشق را برای من پیمانه کن، دوستی را خنده کن ، خنده ات را هدیه کن ، مستی ات را تکیه کن ، ……………….. عشق را ترانه کن ، حسرتت را گریه کن ، رازهای عاشقی را نامه کن ، ……………………. بوسه را بهانه کن، غنچه ها را بوسه کن ، بوسه های عشق را مستانه کن، ………… قطره های عشق را برای من پیمانه کن، شانه های عاشقم را تکیه کن، عشق را برای من ستاره کن، مینا
I believe in visions And I’m afraid we place our life in other peoples hands I believe in visions And you don’t know what you have got until you say goodbye I believe in visions I believe my dream can be reality
Dj bobo
دیدی می خوای یه چیزی بنویسی نمی دونی چی؟ دیدی می خوای غرغر کنی نمی دونی سر کی؟ دیدی اعصاب نداری نمی دونی چرا؟ دیدی حوصله ات سر رفته ولی نمی دونی چرا؟ دیدی عصر جمعه دلت می گیره نمی دونی چرا؟ دیدی دلت می خواد یه چیزی بخوری نمی دونی چی؟ همه ی اینا می گذره، چون از روی بی خبریه. همه اش فراموش می شه و دوباره می آد، چون از روی عقل و منطق نیست. ولی همه ی اینا اگه از روی فهم باشه خیلی دردناکه: می خوای یه چیزی بنویسی،اما نمی تونی، چون اجازه نداری هر چیزی رو بنویسی. می خوای غرغر کنی، می دونی سر کی، ولی شخصیتت اجازه نمی ده. اعصاب نداری، ولی می دونی واسه ی اینه که حقت رو گرفتن. حوصله ات سر رفته، واسه ی این که انسان مادی گرایی شدی. عصر جمعه است و دلت گرفته واسه ی این که عزیزترین عزیزانت رفته. دلت می خواد یه چیزی بخوری، ولی توی آفریقا زندگی می کنی و باید فقیر باشی. خوش به حال آن کس که ندانسته آمد و ندانسته هم رفت. (البته این مودبانه ی جمله ی صادق هدایته که نمی نویسمش، چون شخصیتم اجازه نمی ده….)
دوستان عزیز سروران گرامی مهربانان سال ۱۳۸۷ را به همه ی شما خوبان تبریک می گویم و آرزو می کنم سال جدید، سالی باشد مملو از عشق، امید، سلامتی و شادمانی برای تمام آنانی که قلبی در سینه دارند برای تپیدن، فکری در ذهن برای اندیشیدن و جانی در بدن برای خدمت کردن. آرزو می کنم، آرزوهای خوب آرزوهای دوست داشتنی با یک سبد عشق فاران
بادبادک باز، کتابی است که در آن نویسنده ای افغانی تبار اما مقیم آمریکا از شرایط دشواری می گوید که جنگ و تعصب برای مردم زادگاهش به وجود آوده.توصیف زیبایی که خالد حسینی(نویسنده کتاب) از مظلومیت و در عین حال وفاداری قوم هزاره می کند حکایت غریبی نیست. کتاب را که می خواندم حس می کردم که چقدر این درد و رنج برایم آشناست. هر جا که افرادی هستند که نسبت به نژاد و ملیت خود تعصب دارند کسانی هم هستند که در معرض این طرز تفکر مورد ظلم قرار می گیرند. حسن، هزاره ای که به او ظلم فراوان می شود و در عوض فقط مهربانی می کند و با این طرز تفکر که ” حتی نباید آدمهای بد را آزار داد. چون آنها راه بهتری نمی شناسند و چون آدمهای بد هم گاهی خوب می شوند.” الگوی زیبایی از انسان واقعی ارائه می دهد. کسی که در برابر ظلم مقابله به مثل نمی کند و مانند ظالم نمی شود. او تا آخرین لحظه حیاتش به خانواده ای که به ظاهر به او نزدیکند اما بیشترین خیانت را به او می کنند وفادار می ماند. نمی دانم پدر و مادرهای ما چقدر این چیزها را به ما یاد می دهند و نمی دانم نظر جامعه نسبت به افرادی چنین وفادار چیست اما عمیقاً به کاری که حسن کرد اعتقاد دارم .حسن گرچه سواد خواندن و نوشتن را تا نیمه حیاتش پیدا نمی کند اما روحی بزرگ و قلبی وسیع دارد دارد. پشتوانه ای که با آن خوشبخت زندگی می کند و خوشبختی را به نزدیکانش هدیه می کند.عشقی که با خواندن بادبادک باز به افغانستان پیدا می کردم و تمایل پیدا کردم تا برای خاتمه به درد و فغان مردم افغان کاری انجام دهم عشقی است که در درون هر فردی نسبت به همنوع وجود دارد و خالد حسینی خیلی زیبا به آن تلنگر می زند و بیدارش می سازد. شاید هم نمی خواهد راه دوری بروم. کمال و ولی های زیادی دور و برم هستند که فریب آصف ها را می خورند و با نادانی خود تیشه به ریشه بشریت می زنند. من نباید امیر باشم و بی تفاوت از کنارشان بگذرم.
در طنین خنده هایت عطرِ گل باریده بود در نگاهِ مهربانت سادگی روئیده بود سبزه زارِ اشتیاقت رویشِ سبزینه داشت در بهارِ دستهایت عطر گل پیچیده بود در سیاهیهای ظلمت در شبِ تارِ دلم پرتوِ مهر و وفا از مهرِ تو تابیده بود چشمِ گریانِ وجودم در زمستانِ هراس گرمیِ احساس را در چشمهایت دیده بود همچو طفلی در خیالم با دو پای ناتوان خم به خم هر کوچه را امیدِ تو پوئیده بود از غمِ شیرینِ جانفرسا و سودای وصال نعرۀ فرهادها در بیستون پیچیده بود همچو آوای حزینت ای انیسِ خاطرم بشنَوَد گوشِ فلک یا نشنَوَد ما را چه سود؟! انیسا د.
آرزوهای بهاری آرزو می کنم در بهاران دست جنگل پر از سایه باشد روز و شب ، خار و گل ، دست در دست مار با پونه ، همسایه باشد در هوا مهربانی بپیچد مثل بوی علف ، بوی هیزم ناگهان جشن باران بگیرند خوشه های طلا رنگ گندم آروز می کنم نالۀ غم در هیاهوی شادی بمیرد بوته های گل سرخ وحشی جای دیوارها را بگیرد آروز می کنم دستهایت مثل یک شاخه بخشنده باشد آروز می کنم هرکجایی مثل گل بر لبت خنده باشد. آتوسا صالحی
مهم نیست جوی آبی کوچکی یا دریای بی کران اگر زلال باشی آسمان در توست ما خیلی وقتها از کنار جملات زیبا خیلی ساده و آسان و شاید خسته و بی تفاوت عبور کرده ایم حال آنکه همان یک جمله ، با قدری درنگ وتفکر می توانست زندگی ما را تغییر دهد. چرا اینطور است؟ عشق ساده نیست سادگیست |
|||||||||||||||||