|
|
آرشیو موضوع فردی و خانوادگی
براي كودكان سوگند بايد خوردكه روزي،موج مي زد ، بال مي گسترد-چون دريا – درخت اينجا مبارك دم نسيمي بود و پروازي و آوازي فشانده گيسوان رودي گشوده بازوان دشتي چمنزاري و گلگشتي شكوه كشتزاري و « بنفشه جوكناري » بود خروش آب بود و هاي و هوي گلٌه ، غوغاي جواناني كه شاد و خوش مي افكندند رخت اينجا سلام گرم مشتي مردمان نيك بخت اينجا . صفاي خاطري ، عشق و اميدي بود ترنم هاي شيرين« عزيزُم برگ بيدي » بود « گل گندم ، گل گندم ، نگاه دختر مردم »! چه پيش آمد ، چه پيش آمد ، كه آن گلهاي خوبي، ناگهان پژمرد ؟ محبت را و رحمت را مگر دستي شبي دزديد و با خود برد ! كجا باور كنند آن روزگاران را براي كودكان سوگند بايد خورد . چه جاي چشمه و بيد و چمن ، راه نفس بسته ست زمين با آسمان ، اي داد ، با پولاد پيوسته ست دگر در خواب بايد ديد پرواز پري وار پرستو را صفاي بيشه زارو سايه بيد لب جو را در انبوه سپيداران ، چراغ چشم آهو را به روي دشت ها ، از دختران پيرهن رنگين ، هياهو را دگر در خواب بايد ديد ! كجا اما تواند خفت اين گم كرده ره در جنگل آهن ! كجا آيا تواند ناله سر داد از كدامين دوست ، يا دشمن ؟ رهايي را نه دستي مي رسد از تو نه پايي مي رود از من چو پيكان خورده نخجيري ، به دام افتاده سخت اينجا . فريدون مشيري
اين هم آدرس چند سايت ديگه ، اميدوارم به دردتون بخوره در ابتدا اين آدرس تقديم به كساني كه عاشق اشعار فريدون مشيري هستند : سايتي براي كساني كه به شعر و ادبيات معاصر و داستان هاي ايراني و ترجمه داستانهاي خارجي وهمچنين اخبار ادبي علاقه دارند ، البته مثل خيلي از سايتها ميتوانيد در خبرنامه آن عضو شويد. …………………………………………………………………… سايتي براي كساني كه به شعر نو علاقه دارند ؛ همراه با نمايش عكس و تالار گفتگو و…: …………………………………………………………………… سايتي باز درباره شعر و داستان : …………………………………………………………………… سايتي براي انتشار اشعار شما ،فقط كافي است شعر خود را در سايت بگذاريد : ……………………………………………………………………. سايت تخصصي شعر وادبيات: …………………………………………………………………….. سايت هاي ادبي ديگر: http://ketabeshear.com/index.html ……………………………………………………………………… نخستين رسانه تخصصي شعر آزاد نيمايي
نحوه معرفی وبلاگ به موتور جستجوگر گوگل دوستان عزيز ، توضيحات زير نه تنها جنبهء آموزشي دارند بلكه يك خواهش نيز هستند . دوستاني كه وبلاگ آنها بيش از ۵ تا۱۰ موضوع و مطلب را دارد به نظر من براي ارتقاء وبلاگ خود و همچنين كمكي به سايتي كه در آن احداث وبلاگ نموده اند بهتر است كه اين فرايند افزودن آدرس وبلاگ را به موتور جستجوگر گوگل انجام دهيد . برای معرفی بلاگ خود به صفحه زیر بروید. صفحه معرفی سایت و وبلاگ به گوگل ( http://www.google.com/addurl) سپس در این صفحه آدرس وبلاگ دقیق وبلاگ خود را در بخش URL (مثل http://Baran.blogs.javanim.org ) و در بخش Comments هم یک متن توضیحی مثلا میتوانید عنوان انگلیسی یا موضوع وبلاگ خود را(ترجیحا به انگلیسی) بنویسد و در نهایت کد نمایش داده شده در تصویر را وارد و دکمه Add url را بزنید. گوگل در پانزده روز (یا حتی یک ماه) آینده وبلاگ شما را بررسی و به بانک اطلاعات خود اضافه میکند. توجه داشته باشید حتما وبلاگ خود را زمانی به گوگل معرفی کنید که وبلاگ شما دارای مطالب متعددی باشد (مثلا بیش از پنچ یا حتی ده مطلب در وبلاگ نوشته شده باشد) چرا که در چنین حالتی علاوه بر اینکه احتمال درج شما در بانک اطلاعات گوگل بیشتر خواهد شد امتیاز بهتری را نیز در این جستجوگر کسب خواهید کرد. موفق باشيد
شاید آخرینش نباشه ولی اولین خبر ازدواجیه که به خاطرش زار زار گریه کردم و اونقدر روی من تاثیر گذاشت که تو خیابون اشکهام جاری می شه. شاگرد محبوبم در گروه نوجوانان، نویده، دختر ۱۵ ساله ای که امسال موفق شد کلاس پنجمش رو تموم کنه به خانه بخت می ره. اگر چه فکر نمی کنم بخت با او یار بوده باشه. دختری مهربان، زیبارو، ساده دل و دارای روحی بزرگ. درک عمیقش از مفاهیمی که در گروه مطرح می کریم از استعداد نهفته اون خبر می داد. استعدادی که تا چند ماه دیگه به خاک سپرده می شه. اونقدر ایرانی ها سنگدل بودند که مدتی مانع مدرسه رفتنش شوند و در کوچه و خیابان با نگاه های سردشان دل کوچکش را بشکنند. مغازه دارها او را کثیف بخوانند و معلم مدرسه کودن خطابش کند. زبانشان فارسی است اما با فارسی ما کمی تقاوت دارد که این تفاوت مانع می شد با دیگر شاگردان برابری کند. نمی دانم این مشکلات برای شانه های کوچک او کم نبود که مردان خودخواه افغانی او را بین خودشان رد و بدل کنند. امیدوار بودم بتوانم کمکش کنم تا درسش را بخواند و ذهن و فکرش را رشد دهد اما هیهات که برای دختران اینگونه جوامع ازدواج پایان همه چیز است. پایان حداقل آزادی که پدرانشان به ایشان می دادند و پایان انسان دیده شدن. نمی دانم چه شرایطی در انتظار نویده است. ازدواج با مردی که دو برابر او سن دارد. امیدوارم مجبور نشود قبل از ۱۸ سالگی بچه دار شود. امیدوارم همسرش دست بزن نداشته باشد. امیدوارم مادرشوهرش در انتظار ورود یک کلفت جدید نباشد و امیدوارم این ازدواج به معنای قطع رابطه من و او نباشد. یک سال تمام با هم از صلح و دوستی حرف زدیم. از تاییدات خداوند صحبت کردیم و از خدمت به همنوعانمان. کمکش کردم امتحان ریاضی را پاس کند. با هم به پارک و سینما رفتیم. خندیدیم و با هم حفظ کردیم “ما برای ابراز محبت به یکدیگر خلق شده ایم.” ببار ای ابر بهار ماه من رو به شب های تار دادن. به شب های تار. به شب های تار.
بادبادک باز، کتابی است که در آن نویسنده ای افغانی تبار اما مقیم آمریکا از شرایط دشواری می گوید که جنگ و تعصب برای مردم زادگاهش به وجود آوده.توصیف زیبایی که خالد حسینی(نویسنده کتاب) از مظلومیت و در عین حال وفاداری قوم هزاره می کند حکایت غریبی نیست. کتاب را که می خواندم حس می کردم که چقدر این درد و رنج برایم آشناست. هر جا که افرادی هستند که نسبت به نژاد و ملیت خود تعصب دارند کسانی هم هستند که در معرض این طرز تفکر مورد ظلم قرار می گیرند. حسن، هزاره ای که به او ظلم فراوان می شود و در عوض فقط مهربانی می کند و با این طرز تفکر که ” حتی نباید آدمهای بد را آزار داد. چون آنها راه بهتری نمی شناسند و چون آدمهای بد هم گاهی خوب می شوند.” الگوی زیبایی از انسان واقعی ارائه می دهد. کسی که در برابر ظلم مقابله به مثل نمی کند و مانند ظالم نمی شود. او تا آخرین لحظه حیاتش به خانواده ای که به ظاهر به او نزدیکند اما بیشترین خیانت را به او می کنند وفادار می ماند. نمی دانم پدر و مادرهای ما چقدر این چیزها را به ما یاد می دهند و نمی دانم نظر جامعه نسبت به افرادی چنین وفادار چیست اما عمیقاً به کاری که حسن کرد اعتقاد دارم .حسن گرچه سواد خواندن و نوشتن را تا نیمه حیاتش پیدا نمی کند اما روحی بزرگ و قلبی وسیع دارد دارد. پشتوانه ای که با آن خوشبخت زندگی می کند و خوشبختی را به نزدیکانش هدیه می کند.عشقی که با خواندن بادبادک باز به افغانستان پیدا می کردم و تمایل پیدا کردم تا برای خاتمه به درد و فغان مردم افغان کاری انجام دهم عشقی است که در درون هر فردی نسبت به همنوع وجود دارد و خالد حسینی خیلی زیبا به آن تلنگر می زند و بیدارش می سازد. شاید هم نمی خواهد راه دوری بروم. کمال و ولی های زیادی دور و برم هستند که فریب آصف ها را می خورند و با نادانی خود تیشه به ریشه بشریت می زنند. من نباید امیر باشم و بی تفاوت از کنارشان بگذرم.
می خواهم برایت بنویسم تا شاید صدا بلند تر شود: خدایا! اول و آخر هر چیز می دانی که دوستت دارم و می دانم که دوستم داری و می دانی که این از روی خودخواهی من نیست که از عشقی است که تو در قلبم به ودیعه گذاشته ای. خدایا! می دانی روزگار سختی است که اگر نبود مفهومی در عظمت این زندگی جای نداشت، ولی بگذار سختی هایت دانه به دانه به من حمله کنند و کم کم این خونم را در شیشه فرو بریزند. طاقت پذیرفتن همه اش را با هم ندارم. خدایا! دستم را به سوی تو دراز می کنم و امیدوارم که دستت را به سوی من دراز کنی که این روزها تمام دست ها گرفتارند و آن ها را یارای پاسخگویی به بنی بشری چون من نیست. خدایا! شانه ات را محکم بگیر که می خواهم سرم را بر رویش بگذارم تا لحظه ای آرام شوم و خموش که این روزها بندگانت را شانه ای نیست تا برای اشک های کسی تکیه گاه باشند. خدایا! صدایم را بشنو که صدایی جز خموشی از گلوی خسته ام بیرون نمی آید و خموشی بنده ات را هیچ کس نمی شنود جز تو که همواره شنوایی. خدایا! اگر بگویم خسته ام، دروغ نگفته ام اما هر راست نباید گفت که بندگانت تحمل شنیدن راست های عالم را ندارند. خدایا! درهای قلبم را به روی تو می گشایم که آن را که می دانی و می نامی و می خوانی به سویش پرواز دهی. خدایا! صدایم را می شنوی؟ من این جا در انتظار تا مرا در آغوش بگیری و مرا با خود همراه کنی که این روزها همراهی نیست جز همراهی های مهربانانه ی تو. درود مرا به درود شنونگان برسان و بگو: این انصاف نیست.
دیدی می خوای یه چیزی بنویسی نمی دونی چی؟ دیدی می خوای غرغر کنی نمی دونی سر کی؟ دیدی اعصاب نداری نمی دونی چرا؟ دیدی حوصله ات سر رفته ولی نمی دونی چرا؟ دیدی عصر جمعه دلت می گیره نمی دونی چرا؟ دیدی دلت می خواد یه چیزی بخوری نمی دونی چی؟ همه ی اینا می گذره، چون از روی بی خبریه. همه اش فراموش می شه و دوباره می آد، چون از روی عقل و منطق نیست. ولی همه ی اینا اگه از روی فهم باشه خیلی دردناکه: می خوای یه چیزی بنویسی،اما نمی تونی، چون اجازه نداری هر چیزی رو بنویسی. می خوای غرغر کنی، می دونی سر کی، ولی شخصیتت اجازه نمی ده. اعصاب نداری، ولی می دونی واسه ی اینه که حقت رو گرفتن. حوصله ات سر رفته، واسه ی این که انسان مادی گرایی شدی. عصر جمعه است و دلت گرفته واسه ی این که عزیزترین عزیزانت رفته. دلت می خواد یه چیزی بخوری، ولی توی آفریقا زندگی می کنی و باید فقیر باشی. خوش به حال آن کس که ندانسته آمد و ندانسته هم رفت. (البته این مودبانه ی جمله ی صادق هدایته که نمی نویسمش، چون شخصیتم اجازه نمی ده….)
همه می خواهند تو شاد باشی و از امید سخن بگویی …. همه می خواهند تو لبخند بزنی و به روی خودت نیاوری که دلت دریای خون است… همه می خواهند سفارش بدهند از عشق بنویسی و از آرزو و امید. از شادی و سعادت و خوشبختی… همه می خواهند تو در زیر قلمت پنهان باشی و آنان آن چه از تو می خواهند، برآورده شود… هیچ کس نمی خواهد از غصه های تو بشنود… از درد های تو، از این که تنها دلخوشی ات را -شاید تنها دلخوشی ات را- از دست داده ای… هیچ کس نمی خواهد از قلب شکسته ی تو حرف بزند… و بعد، همه هم که وارد گود می شوند، هی دلداری می دهند، دلداری های آبکی و دوغکی و کشککی که: خدای تو بزرگ است… او را داری غم نداشته باش… او همیشه یار و یاور توست… او پشت و پناه توست… او نگهبان توست… و هزار حرف خدا پسندانه ی دیگر که نه تنها آرامت نمی کند، که دلت را هم بیشتر به درد می آورد. و هیچ کس درک نمی کند که اگر انسانی که اگر قلب داری که اگر وجودی هست و حسی، حق داری که ناراحت شوی، که عصبانی باشی، که شکایت کنی، که داد بزنی که گریه کنی که از خودش به خودش شکایت کنی… من ناراحتم… آهای جماعت! من ناراحتم. دلداری ممنوع. برایم یک دانشگاه بخرید. من دانشگاه می خواهم…
اخیرا عزیزی گرامی تصویر سیاره ای را برای من ایمیل کرده است که تمامی ذهن و روحم را به خود مشغول داشته است. می پرسید کدام سیاره؟ جواب نمی دهم؛ چون می خواهم در باره ی آن یک مطلب مفصل تر بنویسم. می گویید پس چرا در اینجا مطرحش می کنی؟ جواب می دهم چون فعلا چیز دیگری برای گفتن ندارم! اما از شما دعوت می کنم فکر کنید و بگویید آن کدام سیاره است. اگر گفتید جایزه دارید. فقط راهنمایی می کنم که این سیاره دو احساس کاملا متضاد در قلب من ایجاد کرده است. یکی احساس ضعف و زبونی محض و دیگری احساس قدرت و توانایی صرف! حال ا گر گفتید آن چه سیاره ای است؟
براي زوجين جوان اگر زبانم لال، كدورتي بينتان حاصل شد بدانيد كه براي همه كم و بيش پيش مي آيد. دو كار مي شود كرد، يكي اين كه دلخوري هايتان را دو نفره و خصوصي با هم در ميان بگذاريد و فراموش كنيد. راه دوم كه احتياج به بينش عميقتري دارد اينكه عيوب هم را نبينيد. |
|||||||||||||||||||||