آرشیو موضوع فردی و خانوادگی

نویسنده f5700 زیرموضوع نوشته های متفرقه, فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۷/۰۶ نظر (۰) 

« به من بگوئید درباره خودتان و همسایه هاتان چه نظری دارید تا دقیقا به شما بگویم که تندرستی تان در چه حال است و وضع مالی و هماهنگی زندگیتان چگونه است.اگر به انسانها عشق نمی ورزید و اعتماد ندارید، به خدا نیز نمی توانید عشق بورزید یا اعتماد کنید.اندیشه عشق و نفرت به طور همزمان نمی تواند در ذهنتان وجود داشته باشد.پس هر گاه به یکی از آنها سرگرم باشید، قطعا دیگری غایب است. به دیگران اعتماد کنید و اقتدار ناشی از آن عمل را صرف توکل به خدا کنید. این کار سرشار از جادوست: معجزه ها و شگفتیها می آفریند. محبت و اعتماد، نیروهایی پویا و زنده اند.»

چارلز فیلمور(توانگری)


نویسنده f5700 زیرموضوع فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۷/۰۵ نظر (۱) 

پرودگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند

 خلیل جبران خلیل


نویسنده f5700 زیرموضوع دین و عقیده, جامعه و جهان, فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۱۳/۰۳ نظر (۱) 

 

به نظر من عشق یعنی شناخت صحیح و کامل تواناییها و نیازهامون وتلاش برای پرورش و رفع اونها.

هیچ چیز تو زندگی لذت بخش تر از این نیست که آدم به اهدافش دست پیدا کنه و در مسیر کمال حرکت کنه.

حالا اینکه این تواناییها و نیازها چین و چه اهدافی رو باید دنبال کنیم تا در مسیر کمال قرار بگیریم رو هر کسی خودش باید تعیین کنه.


نویسنده f5700 زیرموضوع دین و عقیده, جامعه و جهان, فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۲۷/۰۲ نظر (۳) 

عشق چیه؟

عشق یعنی چی ؟ از کجا اومده ، به کجا میره؟ واسه چی اومده؟واسه چی میره؟ چی رو می خاد ثابت کنه؟ کوچیک بودنه بشرو یا ضعیف بودنشو؟ یا نه قدرت و اقتدارشو؟ این همه آدم هر کدوم یه تعبیری از عشق دارن :Ø     یکی عشقو تو موتور بازی Ø     یکی تو لایی کشیدنو ماشین بازی Ø     یکی تو بزن بزنو قلدر بازی Ø     یکی تو هوس بازی Ø     یکی تو رمانتیک بازیØ     یکی تو بازی با اسباب بازی Ø     یکی تو لاتیو و جاهل بازی Ø     یکی تو خرخونیو مونگول بازیØ     یکی تو شهرتو مقام بازی Ø     یکی تو افه مرام بازی Ø     یکی تو پولو چک بازی Ø     یکی تو رفیق بازی Ø     یکی تو زیاد خوردنو و شکمو بازی Ø     یکی تو سوسول بازی Ø     یکی تو دیندار بازی Ø     یکی تو سخت کوشیو و سیریش بازی Ø     یکی تو اسکول باریØ     یکی تو تقص بازیØ     یکی تو بی جنبه بازیØ     یکی تو بوق بازیØ     یکی تو لوده بازیØ     یکی تو چرچیل باریو……………..می بینه.بالاخره آخرش عشق یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


نویسنده Faran زیرموضوع فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۲/۰۵ نظر (۱) 

می خواهم برایت بنویسم تا شاید صدا بلند تر شود:

خدایا! اول و آخر هر چیز می دانی که دوستت دارم و می دانم که دوستم داری و می دانی که این از روی خودخواهی من نیست که از عشقی است که تو در قلبم به ودیعه گذاشته ای.

خدایا! می دانی روزگار سختی است که اگر نبود مفهومی در عظمت این زندگی جای نداشت، ولی بگذار سختی هایت دانه به دانه به من حمله کنند و کم کم این خونم را در شیشه فرو بریزند. طاقت پذیرفتن همه اش را با هم ندارم.

خدایا! دستم را به سوی تو دراز می کنم و امیدوارم که دستت را به سوی من دراز کنی که این روزها تمام دست ها گرفتارند و آن ها را یارای پاسخگویی به بنی بشری چون من نیست.

خدایا! شانه ات را محکم بگیر که می خواهم سرم را بر رویش بگذارم تا لحظه ای آرام شوم و خموش که این روزها بندگانت را شانه ای نیست تا برای اشک های کسی تکیه گاه باشند.

خدایا! صدایم را بشنو که صدایی جز خموشی از گلوی خسته ام بیرون نمی آید و خموشی بنده ات را هیچ کس نمی شنود جز تو که همواره شنوایی.

خدایا! اگر بگویم خسته ام، دروغ نگفته ام اما هر راست نباید گفت که بندگانت تحمل شنیدن راست های عالم را ندارند.

خدایا! درهای قلبم را به روی تو می گشایم که آن را که می دانی و می نامی و می خوانی به سویش پرواز دهی.

خدایا! صدایم را می شنوی؟

من این جا در انتظار تا مرا در آغوش بگیری و مرا با خود همراه کنی که این روزها همراهی نیست جز همراهی های مهربانانه ی تو.

درود مرا به درود شنونگان برسان و بگو:

این انصاف نیست.


نویسنده Faran زیرموضوع فرهنگی و هنری, فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۸/۰۲ نظر (۵) 

دیدی می خوای یه چیزی بنویسی نمی دونی چی؟

دیدی می خوای غرغر کنی نمی دونی سر کی؟

دیدی اعصاب نداری نمی دونی چرا؟

دیدی حوصله ات سر رفته ولی نمی دونی چرا؟

دیدی عصر جمعه دلت می گیره نمی دونی چرا؟

دیدی دلت می خواد یه چیزی بخوری نمی دونی چی؟

همه ی اینا می گذره، چون از روی بی خبریه. همه اش فراموش می شه و دوباره می آد، چون از روی عقل و منطق نیست.

ولی همه ی اینا اگه از روی فهم باشه خیلی دردناکه:

می خوای یه چیزی بنویسی،اما نمی تونی، چون اجازه نداری هر چیزی رو بنویسی.

می خوای غرغر کنی، می دونی سر کی، ولی شخصیتت اجازه نمی ده.

اعصاب نداری، ولی می دونی  واسه ی اینه که حقت رو گرفتن.

حوصله ات سر رفته، واسه ی این که انسان مادی گرایی شدی.

عصر جمعه است و دلت گرفته واسه ی این که عزیزترین عزیزانت رفته.

دلت می خواد یه چیزی بخوری، ولی توی آفریقا زندگی می کنی و باید فقیر باشی.

خوش به حال آن کس که ندانسته آمد و ندانسته هم رفت.

(البته این مودبانه ی جمله ی صادق هدایته که نمی نویسمش، چون شخصیتم اجازه نمی ده….)


نویسنده Faran زیرموضوع جامعه و جهان, فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۲۶/۰۱ نظر (۳) 

همه می خواهند تو شاد باشی و از امید سخن بگویی ….

همه می خواهند تو لبخند بزنی و به روی خودت نیاوری که دلت دریای خون است…

همه می خواهند سفارش بدهند از عشق بنویسی و از آرزو و امید. از شادی و سعادت و خوشبختی…

همه می خواهند تو در زیر قلمت پنهان باشی و آنان آن چه از تو می خواهند، برآورده شود…

هیچ کس نمی خواهد از غصه های تو بشنود…

از درد های تو، از این که تنها دلخوشی ات را -شاید تنها دلخوشی ات را- از دست داده ای… هیچ کس نمی خواهد از قلب شکسته ی تو حرف بزند…

و بعد، همه هم که وارد گود می شوند، هی دلداری می دهند، دلداری های آبکی و دوغکی و کشککی که:

خدای تو بزرگ است… او را داری غم نداشته باش… او همیشه یار و یاور توست… او پشت و پناه توست… او نگهبان توست…

و هزار حرف خدا پسندانه ی دیگر که نه تنها آرامت نمی کند، که دلت را هم بیشتر به درد می آورد.

و هیچ کس درک نمی کند که اگر انسانی

 که اگر قلب داری

 که اگر وجودی هست و حسی، حق داری که ناراحت شوی، که عصبانی باشی، که شکایت کنی، که داد بزنی که گریه کنی که از خودش

به خودش

شکایت کنی…

من ناراحتم… آهای جماعت! من ناراحتم.

دلداری ممنوع.

برایم یک دانشگاه بخرید. من دانشگاه می خواهم…


نویسنده khdm366 زیرموضوع فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۱۹/۰۱ نظر (۱) 

اخیرا عزیزی گرامی تصویر سیاره ای را برای من ایمیل کرده است که تمامی ذهن و روحم را به خود مشغول داشته است. می پرسید کدام سیاره؟ جواب نمی دهم؛ چون می خواهم در باره ی آن یک مطلب مفصل تر بنویسم. می گویید پس چرا در اینجا مطرحش می کنی؟ جواب می دهم چون فعلا چیز دیگری برای گفتن ندارم! اما از شما دعوت می کنم فکر کنید و بگویید آن کدام سیاره است. اگر گفتید جایزه دارید. فقط راهنمایی می کنم که این سیاره دو احساس کاملا متضاد در قلب من ایجاد کرده است. یکی احساس ضعف و زبونی محض و دیگری احساس قدرت و توانایی صرف! حال ا گر گفتید آن چه سیاره ای است؟


نویسنده Sepidar زیرموضوع تفریح و سرگرمی, فرهنگی و هنری, فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۶/۲۰/۱۲ نظر (۲) 

بادبادک باز، کتابی است که در آن نویسنده ای افغانی تبار اما مقیم آمریکا از شرایط دشواری می گوید که جنگ و تعصب برای مردم زادگاهش به وجود آوده.توصیف زیبایی که خالد حسینی(نویسنده کتاب) از مظلومیت و در عین حال وفاداری قوم هزاره  می کند حکایت غریبی نیست. کتاب را که می خواندم حس می کردم که چقدر این درد و رنج برایم آشناست. هر جا که افرادی هستند که نسبت به نژاد و ملیت خود تعصب دارند کسانی هم هستند که در معرض این طرز تفکر مورد ظلم قرار می گیرند. حسن، هزاره ای که به او ظلم فراوان می شود و در عوض فقط مهربانی می کند و با این طرز تفکر که ” حتی نباید آدمهای بد را آزار داد. چون آنها راه بهتری نمی شناسند و چون آدمهای بد هم گاهی خوب می شوند.” الگوی زیبایی از انسان واقعی ارائه می دهد. کسی که در برابر ظلم مقابله به مثل نمی کند و مانند ظالم نمی شود. او تا آخرین لحظه حیاتش به خانواده ای که به ظاهر به او نزدیکند اما بیشترین خیانت را به او می کنند وفادار می ماند. نمی دانم پدر و مادرهای ما چقدر این چیزها را به ما یاد می دهند و نمی دانم نظر جامعه نسبت به افرادی چنین وفادار چیست اما عمیقاً به کاری که حسن کرد اعتقاد دارم .حسن گرچه سواد خواندن و نوشتن را  تا نیمه حیاتش پیدا نمی کند اما روحی بزرگ  و قلبی وسیع دارد دارد. پشتوانه ای که با آن خوشبخت زندگی می کند و خوشبختی را به نزدیکانش هدیه می کند.عشقی که با خواندن بادبادک باز به افغانستان پیدا می کردم و تمایل پیدا کردم تا برای خاتمه به درد و فغان مردم افغان کاری انجام دهم عشقی است که در درون هر فردی نسبت به همنوع وجود دارد و خالد حسینی خیلی زیبا به آن تلنگر می زند و بیدارش می سازد. شاید هم نمی خواهد راه دوری بروم. کمال و ولی های  زیادی دور و برم هستند که فریب آصف ها را می خورند و با نادانی خود تیشه به ریشه بشریت می زنند. من نباید امیر باشم و بی تفاوت از کنارشان بگذرم.


نویسنده hamdel زیرموضوع فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۶/۱۳/۰۴ نظر (۱) 

براي زوجين جوان اگر زبانم لال، كدورتي بينتان حاصل شد بدانيد كه براي همه كم و بيش پيش مي آيد. دو كار مي شود كرد، يكي اين كه دلخوري هايتان را دو نفره و خصوصي با هم در ميان بگذاريد و فراموش كنيد. راه دوم كه احتياج به بينش عميقتري دارد اينكه عيوب هم را نبينيد.


بستن
به E-mail بفرست