|
|
آرشیو موضوع دین و عقیده
عشق چیه؟عشق یعنی چی ؟ از کجا اومده ، به کجا میره؟ واسه چی اومده؟واسه چی میره؟ چی رو می خاد ثابت کنه؟ کوچیک بودنه بشرو یا ضعیف بودنشو؟ یا نه قدرت و اقتدارشو؟ این همه آدم هر کدوم یه تعبیری از عشق دارن :Ø یکی عشقو تو موتور بازی Ø یکی تو لایی کشیدنو ماشین بازی Ø یکی تو بزن بزنو قلدر بازی Ø یکی تو هوس بازی Ø یکی تو رمانتیک بازیØ یکی تو بازی با اسباب بازی Ø یکی تو لاتیو و جاهل بازی Ø یکی تو خرخونیو مونگول بازیØ یکی تو شهرتو مقام بازی Ø یکی تو افه مرام بازی Ø یکی تو پولو چک بازی Ø یکی تو رفیق بازی Ø یکی تو زیاد خوردنو و شکمو بازی Ø یکی تو سوسول بازی Ø یکی تو دیندار بازی Ø یکی تو سخت کوشیو و سیریش بازی Ø یکی تو اسکول باریØ یکی تو تقص بازیØ یکی تو بی جنبه بازیØ یکی تو بوق بازیØ یکی تو لوده بازیØ یکی تو چرچیل باریو……………..می بینه.بالاخره آخرش عشق یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید یک نفر یک جا به کمک ما احتیاج داشته باشد. شاید یک نفر، یک جا عضوی از بدن را احتیاج داشته باشد.
شاید در یک بیمارستان کودکی کلیه اش را از دست داده است یا پدری نیاز به کبد داشته باشد و یا مادری برای قلب اهدایی از این سو به آن سو بشتابد. شاید در آن زمان ما در میان بیم و امید، در بین خلسه و هشیاری ندانیم که می خواهیم عضوی از اعضای بدنمان را به دیگران هدیه بدهیم یا خیر. شاید امروز بتوانیم خردمندانه، با عقل فردی -که اصولا در ایران کسی از آن زیاد استفاده نمی کند- تصمیم بگیریم. شاید هم بخواهیم قلبمان را بلرزانیم و با دل پیش برویم… اما اگر خواستیم اگر دوست داشتیم می توانیم به سایت زیر مراجعه کنیم: ¼/p>
bar gerefte az moarefiye aeene jahani
الها کریما یکتا خداوندا
دو سه دهه قبل كه با شماري از دوستان درزندان بوديم،روزي يكي از مسؤولين به مناسبتي گفتند شما بهائيان مهربانيد وبه همه محبت مي كنيد، اما حقيقي نيست وبه خاطر جذب ديگران به عقيدهء شماست! به ايشان پاسخ داده شد،” محبت آيا حتي تا پشت ميله هاي زندان وپاي چوبهء دار؟!” اي به فداي قران مجيد كه فرموده است علامت آناني كه صادق هستند، اين است كه درراه آن ازمرگ نيز استقبال مي كنند وآن را تمنّا مي نمايند. به عالم جز محبت نيست چيزي گراين هم نيست گو عالم نباشد.
به ياد دايي عزيزم كه عاشق اطفال ونوجوانان وجوانان بود وجانش را براي تحقق وحدت عالميان درسال ۶۲ نثاركرد: تو طيرگلشن عشق و وفائي جان دايي تو از عشّاق جانباز بهائي جان دايي به همراه شهيدان بهاء بهر وصالش پريدي و بريدي از جدائي جان دايي پذيرفتي عذاب و جوراعدا را به شادي خوشا آن لحظهء خوب رهائي جان دايي كند عاشق هر آنكس را كه خواهد يار دلجو سپس بر وي زند تير بلائي جان دايي تو و ياران ابهي و وصال روي جانان من و ما و زمين ودرد و دائي جان دايي به غير وحدت و صلح و صفاي اهل عالم نكرديد از خداي خود رجائي جان دايي به اميد بهاء جان و دل ما مانده بر پا والاّ ما و درد بي نوائي جان دايي خطابي مي رسد هر دم به ما از عالم پاك كه اي اهل بهاء عشق و وفائي جان دايي عمل كردن، صبوري، استقامت، شكر و تسليم به حبّ آن جمال كبريائي ، جان دايي همدل
مرا قاصدک نماد عشق می نامند ولی در این سالها در گوشه ی اتاق مخلوقی که او را انسان می خوانند شرم می آمدم که خود را پیام آور عشق معرفی کنم. او را می دیدم با چشمانی که در اشک غرق شده بودند سرش را بسوی آسمان بلند می کردچشمش درون آن دریای مواج دست و پا می زد و هنگامی که از روی تواضع سرش را به پا یین می انداخت چشمان پاک و براقش نجات میافتند. مانند او را جایی دیگر دیده بودم…همواره نامی را بر زبان می راند - خدا - آری همین نام .. نمی دانم چیست! شاید ناجی چشمش از آن سیلاب بود شاید یک دوست قدیمی و یا شاید… یادم آمد مانند او را کجا دیدم … خورشید سوزان بود .. زمینی خشک و ترک خورده .. تنها عقیقی در میان دامن مخمل آسمان می غلتید. آری! من عشق را آنجا ادراك كردم . عشق را از فریاد های “الله اکبر” بر لبهای تشنه .. عشق را بر سر نیزه ها ..عشق را در چشمان پاک و امیدوار..عشق را هنگامی که سماع خاک و باد را می دیدم تجربه کردم. نمی دانم به چه می اندیشیدند که اینگونه خود را به دست بلا می سپردند. در بین آنها کسی بود که چهره اش را خوب نمی دیدم نورش به چشمانم اجازه ی دیدن نمی داد فقط هنگامی که او نیز خود را به دست بلا سپرد صدای طفلی را شنیدم که او هم همان دوست قدیمی را صدا می زد…هرگز خورشید آنجا را آنگونه سرد ندیده بودم …رود خروشانی که با سرکشی هایش خودنمایی می کرد را آنگونه ساکت و بی روح ندیده بودم … در آن سکوت دلگیر تنها نوایی از آن طفل می شنیدم فکر کنم چشمانش در حال غرق شدن بودند که همواره آن ناجی را می خواند … هم اتاقی من نیز مدام او را صدا می زد حتی وقتی چشمانش در گیر آن سیلاب نبود نمی دانستم او کیست اما مشتاق عرفانش بودم . او که بود که هم با به زبان آوردن نامش چشمها دوباره در آن سیلاب دست و پا می زد و هم با نام او نجات می یافت ! هم دوست قدیمی بود. هم همزبان آن طفل .حتی آن نور نیز او را صدا می زد ! شبی به رویای هم اتاقی ام رفتم ..از او درباره ی خدا و کسانی که در آن صحرا دیدم که خود را به بلا می سپرند سوال نمودم..گفت:”خدا آنقدر بزرگ و مهربان است آنقدر صبور و بخشنده است آنقدر صادق و امین است که نا خود آگاه صدایش می کنم..چون عاشقم بود مرا خلق کرد … من جراتش را ندارم که خود را عاشق او بنامم اما کسانی بودند که این شجاعت را دارا باشند …کسی که برای اثبات شجاعتش خود را زینت صلیب نمود…کسی که برای اثبات شجاعتش حاضر شد مولایش را شهید نماید …کسی که با دستان خود بدنش را شمع آجین کرد … کسی که آهن مذاب را با آغوش باز پذ یرا بود…و کسی که با فدا کردن ذره ذره ی بدنش به دشمنان فهماند خدا کسی است که من هرگز او را به جرعه ایی آب نخواهم بخشید… اینان از جمله کسانی بودند که یزدان آنها را شهید نامید.. شهید یعنی کسی که ادعایش را به ثبوت رسانده…شهید یعنی کسی که در طی مدت حیات در کمال دوام و ثبات به حقانیت پروردگار . مظهر امر و صداقت شارع دین شهادت دهد بی آنکه در مجموعه ی اقوال و احوال و افعال او که حاکی از چنین شهادتی است انقطاعی رخ نماید یا انفصالی چهره گشاید یا تزلزلی پدید آید. حضرت حق او را به لقای خود فائز می نماید و او را از جمله دوستانش به شمار می آورد … و این منتها آرزوی هر انسان است…” … فهمیدم او خود عشق بود… زمستان۸۴ (۱۰ محرم۱۴۲۷)
“شهر خاليست ز عشّاق بُوَد كز طرفي مردي از خويش برون آيد و كاري بكند” بيت نگاشته شده روي پاكت كنجكاويم را برانگيخت. با سرعت و بدون توجّه به نام فرستنده و گيرنده، درب آن را گشودم و شروع به خواندن كردم: منم آن عاشق صادقي كه حال به دست فراموشي سپرده شده ام، منم تنها معشوقِ حقيقي و خواهانِ سعادتت كه تو را همواره ياد مي كند و اين گونه به يادت مي آورد: تنها و تنها وقتي به يادم مي افتادي كه مشكلي برايت پيش مي آمد. هر چه را خواسته بودي، اجابت كرده ام؛ جز آن چه را به صلاحت نبوده است و حتّي در برخي موارد كه تاخير مي شد، سبب آن بود كه بهتر از آن چه را خواسته بودي برايت فراهم كنم. هر روز صبح و شام به سراغت مي آمدم تا كمي با هم صحبت كنيم؛ ولي تو به قدري به خود مشغول بودي كه ديگر فرصتي براي صحبت با من نداشتي؛ حتّي گاهي متوجّه حضورم هم نمي شدي و من بي آن كه به كسي چيزي بگويم، آهسته بازمي گشتم و مي گريستم. كاش صداي فرياد اشك هايم را در حين سرازير شدن مي شنيدي. روزها بدين منوال گذشت و آتش عشق تو رفته رفته به خاموشي مي گراييد. معاشران و مصاحبانت همگي تو را از من دورتر و دورتر مي كردند. ديگر جايي براي من در آن خانه نبود؛ امّا مي دانم هر روز چشمت به آن چه برايت نگاشته ام، مي افتد؛ در حالي كه به سراغش نمي روي تا بخواني و بداني كه به جهت تو و به خاطر راحتي و آسايشت، سعادت و خوشبختيت چه دردها و رنج هايي را متحمّل شده ام. مرا به كلّي فراموش كرده اي و اكنون سال هاست كه حتّي خبري هم از من نمي گيري. آيا تو را چه شده؟ آيا …. در حين خواندن با خود مي انديشيدم: اين همه بي وفايي و نامهرباني! چه طور ممكن است؟ پيش خود حسرت مي خوردم كه آيا مي شود روزي كسي هم مرا تا اين حد دوست داشته باشد، عاشق صادقم باشد و خواهان سعادت حقيقي ام؟ و اگر چنين مي شد، تمام زندگي ام را به پاي او مي ريختم و تا آخرين نفس وفادار باقي مي ماندم. به خواندن نامه ادامه دادم: “…. آيا فراموش كرده اي آن قول و قراري را كه به هم داديم، آن عهد و پيماني را كه با هم بستيم؟ پس چه شد آن همه وعده اي كه داده بودي؟ “هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سرنكشد وز سر پيمان نرود” با خواندن اين دو بيت آشوبي در دلم برپا شد. به خود آمدم. بله اشتباه نمي كردم. مخاطب نامه من بودم. خودم به او قول داده بودم كه تا ابد با او باشم و بر سر پيمانم بمانم و در آن شب همين دو بيت را كه مصداق احساسات دروني ام بود، خوانده بودم. شرمساري سراپايم را فرا گرفت و اشك هايم در سرازير شدن، از يكدگر سبقت مي جستند. “بس كه در خرقه ي آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقي و ميِ رنگينم” واي بر من. مني كه سال هاست به دنبال كسي مي گردم كه عاشق صادقم باشد و در ادعايش ثابت چگونه مي توانستم او را فراموش كنم؟ فراموش كردن عاشق صادقم؟ همان خدايي مهرباني كه هستي ام از اوست و هر آن چه را كه دارم، از بركات و عنايات اوست؟ با خود مي انديشيدم. راست مي گفت. گويا تنها مشكلات مرا به ياد او مي انداخت؛ به ياد خداي قادري كه قدرت و اراده اش مافوق همه ي قدرت ها و اراده هاست و شايد تو اي دوست دارِ حقيقيِ من، گاهي اين مشكلات و موانع را بر سر راهم قرار مي دادي تا مرا از اين غفلت نجات دهي و به سوي خود رهنمون سازي؛ ولي افسوس كه هر گاه ايّام سختي رو به پايان مي آمد، من نيز دوباره اسير زندگيِ روزمرّه مي شدم و دريغ از دست شكرانه اي كه به درگاهت بلند نمايم و تو را به پاس اين همه نعمتي كه من ارزاني داشته اي، شكر گويم. به ياد سال ها پيش افتادم. آن هنگام كه آتش عشق به او سراپايم را فرا گرفته بود. آن سال هايي كه شور و شوق عبادت وجودم را به اهتزاز درمي آورد. روزهايي كه با ياد او شروع و با ذكرش به انتها مي رسيد. ولي اكنون مدّت هاست كه نه صبحي و نه شامي به مناجات و گفتگو با او نپرداخته ام. نه تنها امور دنيوي و ظواهر دِلفَريبَش مرا به خود مشغول ساخته بود و از لذّت مصاحبت با تو محروم؛ بلكه دوستاني كه با آنان معاشر بودم نيز، هيچ يك تو را به يادم نمي آوردند؛ چرا كه در قلوب آنان نيز عشق و دلدادگي به تو جايي نداشت. به كلّي فراموشت كرده بودم و به هواي دلم پرواز مي نمودم. خانه ي قلبم در تصرّف هواي نفس بود و ياد تو از آن به كلّي بيرون رفته بود؛ هر چند هر روز كتب آسماني نازل از قلم عظمتت را مي ديدم، ولي به سراغشان نمي رفتم، تا بخوانم و آتش عشق به تو دوباره در وجودم افروخته گردد. در حالي كه غرق در افكار و گذشته ي خود بودم و پشيمان از اعمال و رفتار خود، صفحه ي دوم نامه را باز كردم. تنها اين جمله در وسط آن نگاشته شده بود: من همواره به تو نزديكم. ديگر نمي توانستم جلوي خود را بگيرم. به نماز ايستادم و با چشماني اشك آلود به شكر و ثنايش مشغول گشتم و دوباره با او تجديد عهد نمودم. “هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سرنكشد وز سر پيمان نرود آن چنان مهر تواَم در دل و جان جاي گرفت كه اگر سر برود از دل و از جان نرود” جواب نامه را برايش ارسال داشتم. داخل پاكت كاغذي سفيد نهادم؛ چرا كه مي دانستم از سرِّ درون و بيرونم آگاه است. درب آن را بسته و روي پاكت نگاشتم: “اگر بر جاي من غيري گزيند، دوست، حاكم اوست حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم”
من عاشق آسمانم. در يك شهر بزرگ در منطقهاي آپارتماني زندگي ميكنم و وقتي از پنجرهء اتاقم به بيرون مينگرم جز آپارتمانها چيزي نميبينم. تنها چيز طبيعي كه از پنجرهء اتاق من ديده ميشود آسمان است. هر وقت فرصتي پيدا كنم روي ايوان كوچكم مينشينم و به آسمان خيره ميشوم. از تماشاي ابرها در روز و ستارگان در شب هرگز خسته نميشوم. چقدر اين منظره دلانگيز است! بعضي وقتها آسمان به قدري زيباست كه آرزو ميكنم جز تماشاي آن در زندگي هيچ كار ديگري نداشته باشم. تازه، اين تنها گوشهاي از طبيعت است. چطور ممكن است انساني اين طبيعت زيبا و عظيم را ببيند و با تمام وجود حضور با عظمت خداي مهربان را حس نكند؟! نگاهم را از آسمان به آپارتمانهاي مقابلم برميگردانم. چندين هزار نفر دست به دست هم دادهاند تا اين آپارتمانها را بسازند و با اين وجود باز هم كامل نيستند. بشر با تمام علم و عقل خود هر كاري كه انجام ميدهد ناقص است. آيا ممكن است آفرينندهء اين طبيعت عظيم و كامل سرشار از علم و عقل نباشد؟ هزاران هزار دانشمند هزاران سال كوشيدهاند تا اين طبيعت را بشناسند و هرچه بيشتر كوشيدهاند بر حيرت آنان بيشتر افزوده شده است. همهء آنان معترفند كه آنچه ميدانند در برابر آنچه نميدانند هيچ است. وقتي طبيعت را نميتوان شناخت، آفرينندهء او را كه به مراتب عظيمتر است چگونه ميتوان شناخت؟ به ياد بيان حضرت بهاءالله ميافتم كه ميفرمايند: “هرگز مرغ بينش مردمان زمين به فراز آسمان دانش او نرسد.” اما خداي مهربان كه نميخواهد بشر به كلي از شناسايي او محروم بماند، پيامبران خود را كه محل ظهور كمالات او هستند به ميان مردمان ميفرستد. با شناسايي اين وجودات مقدس كه مظهر قدرت و علم و محبت خداوندند بشر بيش از پيش به قدرت و علم و محبت خدا پي ميبرد. انسانهاي كاملي مانند ابراهيم، موسي، زرتشت، عيسي، محمد، باب و بهاء نه تنها پيامآوران خداوندند و از جانب او نوع انسان را به سعادت و كمال رهنمون ميشوند، بلكه مظاهر ظهور اويند و مانند آينهاي كه نور خورشيد را به تمامي منعكس ميسازد كمالات الهي را در خود جلوهگر ساخته، به نوع انسان نمايش ميدهند. “هيكل ظهور قائممقام حق بوده و هست. اوست مطلع اسماء حسني و مشرق صفات عليا.” نگاهم را از آپارتمانهاي مقابل به دامنم ميدوزم. كتابچهاي كوچك از آثار حضرت بهاءالله با خودم به ايوان آوردهام. در اين كتابچهء كوچك دنيايي عظيمتر از عالم طبيعت نهفته است. آن را باز ميكنم و ميخوانم: الها، معبودا، مسجودا، اين مشت خاك را از اهتزاز كلمهء مباركه منع منما و از حرارت محبت محروم مساز. درياهاي عالم بر رحمت محيطهات گواه و آسمانها بر رفعت و عظمتت مقر و معترف… |
|||||||||||||||||||||