|
|
آرشیو موضوع دین و عقیده
خودم رو بیشتر از این ، دوس می داشتم بیشتر از این به خودم اعتماد می کردم خودم رو با محیط زندگیم بیشتر تطبیق می دادم انعطافپذیرتر از الان می شدم مسیر زندگیمو واقع بینانه تر تعیین می کردم منطقی تر فکر می کردم دنیای بزرگتری می داشتم انقدر همه چیزو سخت نمی گرفتم دنیا رو جور دیگه ای می دیدم برای رسیدن به خواسته ها و اهدافم بیشتر تلاش می کردم انقدر ایده آل گرا نمی شدم که باعث بلند پروازیم بشه کارامو درست الویت بندی می کردم و……………………. شما چی ، شما چی کار می کردین؟
عشق چیه؟عشق یعنی چی ؟ از کجا اومده ، به کجا میره؟ واسه چی اومده؟واسه چی میره؟ چی رو می خاد ثابت کنه؟ کوچیک بودنه بشرو یا ضعیف بودنشو؟ یا نه قدرت و اقتدارشو؟ این همه آدم هر کدوم یه تعبیری از عشق دارن :Ø یکی عشقو تو موتور بازی Ø یکی تو لایی کشیدنو ماشین بازی Ø یکی تو بزن بزنو قلدر بازی Ø یکی تو هوس بازی Ø یکی تو رمانتیک بازیØ یکی تو بازی با اسباب بازی Ø یکی تو لاتیو و جاهل بازی Ø یکی تو خرخونیو مونگول بازیØ یکی تو شهرتو مقام بازی Ø یکی تو افه مرام بازی Ø یکی تو پولو چک بازی Ø یکی تو رفیق بازی Ø یکی تو زیاد خوردنو و شکمو بازی Ø یکی تو سوسول بازی Ø یکی تو دیندار بازی Ø یکی تو سخت کوشیو و سیریش بازی Ø یکی تو اسکول باریØ یکی تو تقص بازیØ یکی تو بی جنبه بازیØ یکی تو بوق بازیØ یکی تو لوده بازیØ یکی تو چرچیل باریو……………..می بینه.بالاخره آخرش عشق یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید یک نفر یک جا به کمک ما احتیاج داشته باشد. شاید یک نفر، یک جا عضوی از بدن را احتیاج داشته باشد.
شاید در یک بیمارستان کودکی کلیه اش را از دست داده است یا پدری نیاز به کبد داشته باشد و یا مادری برای قلب اهدایی از این سو به آن سو بشتابد. شاید در آن زمان ما در میان بیم و امید، در بین خلسه و هشیاری ندانیم که می خواهیم عضوی از اعضای بدنمان را به دیگران هدیه بدهیم یا خیر. شاید امروز بتوانیم خردمندانه، با عقل فردی -که اصولا در ایران کسی از آن زیاد استفاده نمی کند- تصمیم بگیریم. شاید هم بخواهیم قلبمان را بلرزانیم و با دل پیش برویم… اما اگر خواستیم اگر دوست داشتیم می توانیم به سایت زیر مراجعه کنیم: ¼/p>
bar gerefte az moarefiye aeene jahani
الها کریما یکتا خداوندا
دو سه دهه قبل كه با شماري از دوستان درزندان بوديم،روزي يكي از مسؤولين به مناسبتي گفتند شما بهائيان مهربانيد وبه همه محبت مي كنيد، اما حقيقي نيست وبه خاطر جذب ديگران به عقيدهء شماست! به ايشان پاسخ داده شد،” محبت آيا حتي تا پشت ميله هاي زندان وپاي چوبهء دار؟!” اي به فداي قران مجيد كه فرموده است علامت آناني كه صادق هستند، اين است كه درراه آن ازمرگ نيز استقبال مي كنند وآن را تمنّا مي نمايند. به عالم جز محبت نيست چيزي گراين هم نيست گو عالم نباشد.
به ياد دايي عزيزم كه عاشق اطفال ونوجوانان وجوانان بود وجانش را براي تحقق وحدت عالميان درسال ۶۲ نثاركرد: تو طيرگلشن عشق و وفائي جان دايي تو از عشّاق جانباز بهائي جان دايي به همراه شهيدان بهاء بهر وصالش پريدي و بريدي از جدائي جان دايي پذيرفتي عذاب و جوراعدا را به شادي خوشا آن لحظهء خوب رهائي جان دايي كند عاشق هر آنكس را كه خواهد يار دلجو سپس بر وي زند تير بلائي جان دايي تو و ياران ابهي و وصال روي جانان من و ما و زمين ودرد و دائي جان دايي به غير وحدت و صلح و صفاي اهل عالم نكرديد از خداي خود رجائي جان دايي به اميد بهاء جان و دل ما مانده بر پا والاّ ما و درد بي نوائي جان دايي خطابي مي رسد هر دم به ما از عالم پاك كه اي اهل بهاء عشق و وفائي جان دايي عمل كردن، صبوري، استقامت، شكر و تسليم به حبّ آن جمال كبريائي ، جان دايي همدل
و آنگاه از لطافت و ظرافت خود در روح و جسم زن دمید تا این مخلوق شگرف خود را بیش از پیش در بحبوحۀ رنج زندگی بیازماید و بواسطۀ آن دیگران را نیز آزمایش نماید. می گویند موجودی ناشناخته است که با ما و درکنار ما زندگی می کند. چون همگان دنیا را می بیند و مثل دیگران سخن می گوید. لیک با چشمی دیگر و زبانی دیگر.از دیرباز قربانیِ زور بازوی همردیفان خود بوده و تاوان ظرافت طبع و حساسیّتهای گرانقدر خود را داده است. از قلبش هزاران پرستوی امید کوچ کرده و در قلبش هزاران ستارۀ عشق متولد شده اند . او را نشناخته اند که بر دیوارش می آویزند از درد ناتوانی وفریاد در گلوگاهش خفه می کنند از رنج بردباری .ناشنیده ها شنیده و نادیده ها دیده و جز ایثار صفتی به خود ندیده. و حال امروز در پر ادعاترین و متمدن ترین عصر تاریخ انسان ایستاده است و می گوید :چرا در جامعۀ من زن نمی تواند به آزادی مرد راه برود؟ اگر در عصری زمستانی و شاید شبی پائیزی ، جز راه رفتن و سخن نگفتن با کس و اندیشیدن در خلوت خیابانی کوتاه و پر خاطره ،گریزی برای تسکین زخمهای پردردم نیست چرا نباید چنین کنم؟ چرا نمی توان از بند این اندیشه های پوسیدۀ جاهلی آزاد گشت ؟ چرا در این شهر بی در و پیکر و انبوه خیابانهای بی سر و ته حتی کوچه ای را به قدمهای خسته از پیمودن ِ بن بستهای بی شمار من اختصاص نداده اند ؟ چرا شهادت مرا از اینکه می بینم مردانی وقیحانه چگونه به دختران معصوم همسایه گستاخی می کنند و کوتاهی نمی کنند به هیچ نمی خرند؟ و چرا هنگامی که از این معضل بزرگ اجتماع حرف میزنم به چشم ناپاک و ناپاکان مرا می نگرند؟ مگر دانایان قوم نمی دانند که زنان در این اجتماع گسترده و کم عمق جز به نگاه زیبا اندامان و زیبا چشمان و زیبا سخنان به نگاهی دیگر دیده نمی شوند ؟ محل و مکانی هم ندارد، ادارۀ محیط زیست ، سالن سینما، مرکز خرید و از همه بدتر گذرگاه پیاده روی خیابانهای شلوغ و یا غمناک تر و اسفناک تر از آن خیابانی خلوت . آنجا که هر ا نسانی جدا از زن یا مرد بودنش آرزو دارد دقایقی چند در آن قدم زندتا از هیاهوی دنیای پر غوغا ، هر چند برای مدتی کوتاه ، آسوده باشد.آنچه زن را وادار به اعتراف نموده همین است. که قدر اندیشه هایش را ندانسته اند و گوهر احساسات بلندش را نشناخته. که هنوز طرف مقابل و برابر مرد ندیدندش و یا باور نکرده اند که آنچه در وجود او نهفته و مستور است آن چیزی نیست که برای گذر کوتاه خوشی و لذت و بی خیالی بتوان از آن سود برد. که هر چه در وجود مرد به دست توانای پروردگار نهفته است در خلقت زن نیز موجود و برقرار است. آری ، قبولش سخت دشوار است ولی باید دید که در این عصر فن آوری و ارتباطات دیگر زور بازو و حرف درشت و یا خشونت – این یار ناسازگاز روح و جسم زن - خریداری ندارد. آنها را باید در پستوی خانه، به عنوان شاهکار بی شرمانۀ انسان نادان و مغرور که یادگار عصر جاهلیت و منیّت است نگه داشت و برای عبرت گرفتن ازآن به فرزندان نشان داد و دانست و باور کرد که امروز هر آنچه را که مرد قادر به انجام آن است زن نیز می تواند انجام دهد و چه بسا به یاری ظرافت طبع و حسّاسیّتِ دقت خود بهتر و کاملتر نیز آن را به انجام رساند.جای بسی تأسف است که امروز جامعۀ اطراف ما آنچنان غرق در مادیّت و جسم پستی شده است که نمی داند چطور قدر آنچه را دارد بداند و از صفات متعالی و والای انسانیِ ِهر فرد- چه زن و چه مرد- بهره برد و آن را بستاید. غافل از آنکه پرندۀ تیز پرواز تکامل و پیشرفت بشری جز به دو بال مساوی و پر توانِ زن و مرد نمی تواند بر فراز قلّه های بلند سرنوشت باشکوه خویش پرواز کند. که این پرنده را دو بال است و به ناچار برای پرواز دوبال نیاز است.برای پریدن هر دو حیاتی است .مرد ، بی زن وجودی خالی است و زن ، بی مرد خانه ای تهی. �
مرا قاصدک نماد عشق می نامند ولی در این سالها در گوشه ی اتاق مخلوقی که او را انسان می خوانند شرم می آمدم که خود را پیام آور عشق معرفی کنم. او را می دیدم با چشمانی که در اشک غرق شده بودند سرش را بسوی آسمان بلند می کردچشمش درون آن دریای مواج دست و پا می زد و هنگامی که از روی تواضع سرش را به پا یین می انداخت چشمان پاک و براقش نجات میافتند. مانند او را جایی دیگر دیده بودم…همواره نامی را بر زبان می راند - خدا - آری همین نام .. نمی دانم چیست! شاید ناجی چشمش از آن سیلاب بود شاید یک دوست قدیمی و یا شاید… یادم آمد مانند او را کجا دیدم … خورشید سوزان بود .. زمینی خشک و ترک خورده .. تنها عقیقی در میان دامن مخمل آسمان می غلتید. آری! من عشق را آنجا ادراك كردم . عشق را از فریاد های “الله اکبر” بر لبهای تشنه .. عشق را بر سر نیزه ها ..عشق را در چشمان پاک و امیدوار..عشق را هنگامی که سماع خاک و باد را می دیدم تجربه کردم. نمی دانم به چه می اندیشیدند که اینگونه خود را به دست بلا می سپردند. در بین آنها کسی بود که چهره اش را خوب نمی دیدم نورش به چشمانم اجازه ی دیدن نمی داد فقط هنگامی که او نیز خود را به دست بلا سپرد صدای طفلی را شنیدم که او هم همان دوست قدیمی را صدا می زد…هرگز خورشید آنجا را آنگونه سرد ندیده بودم …رود خروشانی که با سرکشی هایش خودنمایی می کرد را آنگونه ساکت و بی روح ندیده بودم … در آن سکوت دلگیر تنها نوایی از آن طفل می شنیدم فکر کنم چشمانش در حال غرق شدن بودند که همواره آن ناجی را می خواند … هم اتاقی من نیز مدام او را صدا می زد حتی وقتی چشمانش در گیر آن سیلاب نبود نمی دانستم او کیست اما مشتاق عرفانش بودم . او که بود که هم با به زبان آوردن نامش چشمها دوباره در آن سیلاب دست و پا می زد و هم با نام او نجات می یافت ! هم دوست قدیمی بود. هم همزبان آن طفل .حتی آن نور نیز او را صدا می زد ! شبی به رویای هم اتاقی ام رفتم ..از او درباره ی خدا و کسانی که در آن صحرا دیدم که خود را به بلا می سپرند سوال نمودم..گفت:”خدا آنقدر بزرگ و مهربان است آنقدر صبور و بخشنده است آنقدر صادق و امین است که نا خود آگاه صدایش می کنم..چون عاشقم بود مرا خلق کرد … من جراتش را ندارم که خود را عاشق او بنامم اما کسانی بودند که این شجاعت را دارا باشند …کسی که برای اثبات شجاعتش خود را زینت صلیب نمود…کسی که برای اثبات شجاعتش حاضر شد مولایش را شهید نماید …کسی که با دستان خود بدنش را شمع آجین کرد … کسی که آهن مذاب را با آغوش باز پذ یرا بود…و کسی که با فدا کردن ذره ذره ی بدنش به دشمنان فهماند خدا کسی است که من هرگز او را به جرعه ایی آب نخواهم بخشید… اینان از جمله کسانی بودند که یزدان آنها را شهید نامید.. شهید یعنی کسی که ادعایش را به ثبوت رسانده…شهید یعنی کسی که در طی مدت حیات در کمال دوام و ثبات به حقانیت پروردگار . مظهر امر و صداقت شارع دین شهادت دهد بی آنکه در مجموعه ی اقوال و احوال و افعال او که حاکی از چنین شهادتی است انقطاعی رخ نماید یا انفصالی چهره گشاید یا تزلزلی پدید آید. حضرت حق او را به لقای خود فائز می نماید و او را از جمله دوستانش به شمار می آورد … و این منتها آرزوی هر انسان است…” … فهمیدم او خود عشق بود… زمستان۸۴ (۱۰ محرم۱۴۲۷) |
|||||||||||||||||||||