آرشیو موضوع جامعه و جهان

نویسنده ensan زیرموضوع دین و عقیده, جامعه و جهان, فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۳۱/۰۵ نظر (۰) 

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

من به عنوان یکی از هزاران نفوسی که در این مملکت و در این قسمت از زمان ایستاده اند وبه سرنوشت خود و

آیندگانشان و وضع موجود جهان و وضعیت خودشان می اندیشند و ناچار در جستجوی راه حل و نجاتی هستند از

زبان چنین کسانی سخن میگویم.خودم از آنها هستم و میخواهم با همدردانم مطالبی را در میان گذارم.در واقع این

وبلاگ محل تعامل دردمندان است. گفتیم دردمند؟

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

البته جبر زمانه و اوضاع و احوال آن روز به روز بر تعداد دردمندان و درد آشنایان می افزاید . کسانی که

فاصله انسان به عنوان بودن و انسان به عنوان شدن را در می یابند و برای این شدن نگرانند و در تکاپو .

پس مخاطبین ما در این وبلاگ همه شما کسانی هستید که زندگی و انسان را فراتر از تکرار و روزمرّگی میدانید.

 

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود

من از یک سو وابسته به قرن ۲۱ هستم.دردها و مشکلات و جریانات قرن ۲۱ روی من و احساس من وسرنوشت

من و جامعه من تاثیر دارد.بنابر این در برابر این غول عظیم صنعت وعلم و پیشرفت مادی و انقلاب و کون و فساد بنام تمدّن مادّی ایستاده ام و باید وضع خودم را در برابر این طوفان عظیم و در برابر این همه رنگارنگی و در برابر این همه جلوه های خوب و بد و در هم آمیخته تعیین کنم . از سوی دیگر من یک انسان هستم و در این طبیعت و در این جهان بزرگ باید بدانم که به نام یک ” انسان ” چه کاره هستم ؟ چه جور باید زندگی کنم ؟ سرنوشت و سرگذشت من چه بوده و سرشت من چیست ؟ برای چه آمده ام و برای چه باید زندگی کنم و معنای افرینش و روح وتدبیری که بر آفرینش تسلط دارد چیست ؟ من به چه چیز معتقد باشم ؟ و مبنای بینش من در برابر زندگی و در برابر هستی و در برابر جامعه ام و زمانم و خودم چه باید باشد ؟ همچنین وابسته به جامعه ای بنام ایران هستم وسرشتم و سرنوشتم و احساسم و تربیتم با این ملت پیوند دارد و این کشور در وضعی است و از عواملی رنج می برد که من نمی توانم در برابرش بی مسئولیت بمانم .

نکته قابل توجه اینکه من ایستاده ام میان دو دوره و همه رنجهای متناقض این دو دوره را در خود می یابم:

هم مانند یک انسان غیر متمدّن از عقب ماندگی و انحطاط و ضعف مادّی و فقر فرهنگی و بی سوادی و بی نانی باید رنج ببرم و هم مانند یک انسان وابسته به دوره ماشین و صنعت و قدرت و علم از پریشانی و سیاهی و بیماری های روحی و یأس های فلسفی و تنهایی و از انحرافات وانواع فساد های تمدّن پیشرفته مادّی باید در رنج باشم . من چه باید بکنم ؟ به این سؤال ها کیست که پاسخ بدهد ؟

ما در این وبلاگ هم به بیان دردها و هم درمانها خواهیم پرداخت.انسانی را و جامعه ای را که توصیف میکنیم و

میجوئیم ترکیبی از ۳ جنبه جسمانی -انسانی وروحانی است.مامیخواهیم به دور از دسته بندی ها و مصلحت اندیشی ها و منفعت طلبی های گروهی و سیاسی محدود به تدوین منشوری برای خلق انسانی نو- ایرانی نو و جهانی نو موفق گردیم .

دست همه شما عزیزانی که ازاد می اندیشید و با چشم خود می بینید و با گوش خود می شنوید و راه می یابید و راه می نمائید را به گرمی می فشاریم . باشد که وبلاگمان بستری برای یاد گیری - جستجوی حقیقت و حرکت باشد . صمیمانه منتظر مقالات و نظرات شما هستیم .


نویسنده f5700 زیرموضوع جامعه و جهان تاریخ ۱۳۸۷/۱۷/۰۵ نظر (۱) 

چیزی به نام اشتباه وجود ندارد . اشتباهات چیزی جز فرصت هایی برای رشد و آموختن نیستند و آموختن از گذشته ، به دردها و رنج هایی که در طول راه خود برمی داریم معنا و حتی هدف می بخشد.

باربارا

 


نویسنده Faran زیرموضوع نوشته های متفرقه, جامعه و جهان تاریخ ۱۳۸۷/۴/۰۴ نظر (۱) 

“گزارشی از کنکور سال ۱۳۸۳″

۳ روز مانده به کنکور: در حال فکر کردن به کتابهای درس نداده شده هستم.
۲ روز مانده به کنکور: در حال نگاه کردن به کتابهای درس نداده شده هستم.
۱ روز مانده به کنکور: در حال گریه کردن به حال خودم و کتابهای درس نداده شده هستم.
شب کنکور: در خانه تکاپویی است. مادرم می گوید: “برای بچه ام نخودچی کیشمیش بخرین فردا سر امتحان بخوره.”
پدرم می گوید: “بابا ول کن توام.”
مادرم می گوید: “بیا عزیزم. اینم Rani . اگه تشنه ات شد.”

روز کنکور:
جلوی محل برگزاری امتحان ایستاده ایم. یک چیزی اذیتم می کند اما نمی دانم چی؟ همه، بچه های مدرسه ی هستیم.

در باز می شود و ما هو هو کنان وارد می شویم. حیاطی بزرگ پر از کارکنانی که هر گوشه یا مشغول آب پاشی هستند یا به ما نگاه می کنند. همه ی بچه ها داخل سالن می رویم. کماکان یک چیزی اذیتم می کند اما نمی دانم چی؟

نگران به صندلی هایی که قرار است چهار ساعت بر روی آن ها هبوط بنماییم نگاه می کنم! هنوز یک چیزی اذیتم می کند؛ باز هم نمی دانم که چی؟ صندلی را پیدا کردم. لحظه ی سختی بود. صندلی تک نفره ای با پوششی چرمی. با هزار سلام و صلوات و ذکر خدا و قسم خدا و جان من و جان تو و من بمیرم تو بمیری، روی آن نشستم. آخی گویان پشتم و بقیه ی پشتم، بر روی صندلی افتاد! خب تا این جا که به خیر گذشت. هنوز یک چیزی اذیتم می کند، ولی نمی دانم چی؟

ناگهان قیافه ی افراد خانواده ام در ذهنم می آید: صورت پدرم که با خنده ی زورکی خودش به من روحیه می داد؛ صورت برادرم که ولش کن گویان به پشت سرم می زند؛ چهره ی مادرم….اِ….چهره ی مادرم…اِ….چهره ی مادرم که می گوید: آرین قبل از امتحان دستشویی یادت نره ها!!! یافتم! یافتم! هنوز یک چیزی اذیتم می کند، اما این بار می دانم که چی! اما کو دستشویی؟ نگران به اطراف نگاه می کنم. جایی که شکل دستشویی باشد نمی بینم. فقط یک در که شبیه در مدیریت (منظورم در اتاق ایشان است) روبروی من است. خودم را در ذهن می آورم که وسط امتتحان …..

اُه….نه…امکان ندارد. ناگهان همان در روبرویی باز می شود. از لای در، پسری را می بینم که مشغول بستن یکی از زیپ های شلوار بگی اش است. با خودم می گویم: «ای بابا! این چه اتاق مدیریتی است؟ باز هم در باز می شود….. ای بابا عجب کاروانسراییه.»

هنور همان چیز اذیتــم می کند. باز هم در بــاز می شود. نه…آن جا همان جای موعود بود…. مید مید کنان به داخل می روم و خودم را داخل یکی از اتاق هایش می اندازم و ….. آخیـــــــــــــــــــــــــــــــش!!!!!!

بر می گردم و روی صندلی می نشینم. سئوالات را در غیاب ما روی روی صندلی کنارمان گذاشته اند. روی صندلی می نشینم. خوابم می آید. از بلندگو دستورات به ما داده می شود و خواهش می کنند که اطاعت کنیم.

راس ساعت هشت برگه ها روی میزهای ما بود و ما در حال جواب دادن به سوالات بزرگ ترین آزمون زندگیمان بودیم. بدون ترس، بدون استرس، بدون پیشینه ی درسی!! اول ادبیات…. خب به خیر گذشت. این قدر مادربزرگم در گوشم صنعت های ادبی را تکرار کرده بود که در پارادوکس و تشبیه و کنایه و استعاره مستغرق شده بودم. درس ها یکی یکی گذشت. به درس فیزیک رسیدیم. دیدم احتمالاً خیلی ضایع است که پاسخ نامه در قسمت فیزیک پاک پاک به دست بقیه برسد. تمامی سئوالات را همین جوری جواب دادم. نتیجه اش را هم دیدم (این پیام اخلاقی بود).

نوبت رسید به درس زمین شناسی. درسی که برای رشته های منتخب ما درصد عمراً داشت. پس ما جواب نمی دادیم. البته فرقی نمی کرد. چون بقیه ی درس ها را هم در حد عمراً خوانده بودیم. وقت سوالات زمین شناسی پانزده دقیقه بود. یعنی حدود پانزده دقیقه می شد در عالم هپروت سیر کرد. دو دقیقه گذشت. خسته شده بودیم. در کمال تعجب خوابم نمی برد. ناگهان صدای پیست پسیتی شنیدم. به سمت راستم نگاه کردم. یکی دیگر مثل خودم کنارم بود.

سئوالات سری سوم جلوی ما گذاشته شد. به سرعت به همه ی آنها جواب دادم. حدود یک ساعت و نیم یا دو ساعت از وقت امتحان گذشته بود و من سوالات را تمام کرده بودم. ای وَل! خیلی بهتر از آن چیزی که در نظر داشتم گذشت. خودم فکر می کردم سر یک ساعت از جواب دادن کناره می گیرم. سوالات تمام شد. سریعاً یک نگاهی به جواب ها انداختم. با یک تریپ روشن فکری(انگشت وسطی دست راست بالای ابروی راست، عینک کمی نزدیک به نوک دماغ، ته مداد روی لب ها [تدریجاً داخل دهان شود] و سر که مدام از راست به چپ و از چپ به راست حرکت می کند). هر چه به جواب ها نگاه می کردم چیزی دستگیرم نشد! با اینکه برای تریپ روشنفکری ام بد بود، اما بلند شدم که پاسخ نامه را به نزدیک ترین ممتحن موجود اهدا کنم. نگاهی به من انداخت و گفت:”تموم شد؟”
گفتم:”بله”

برگه را به او دادم و بیرون آمدم. این قدر قدم زدم تا بقیه ی بچه ها هم بیرون بیایند. (منظور از این قدر حدود پنج دقیقه است.)
سیل سوالات:«چه طور بود؟ سخت بود؟ موفق می شی؟ پسر منو ندیدی؟ چرا زود اومدین؟ بچه کجایی؟ آقا ماشین دربست؟ کجا می ری؟ تقلب هم کردین؟ تقلب هم می شه کرد؟ چرا نمی یان پس؟» و… به سر ما ریخته شد.

به سختی خودمان را از بین آنها رد کردیم و در تلاش برای رسیدن به یک تاکسی به طرف خیابان اصلی راه افتادیم. یواش یواش همان چیز داشت اذیت هایش را شروع می کرد. پس هزار تومان تاکسی دربست و بعد……. خــــــــانه.

پاورقی از فاران: الی بمیرم برای هر کسی که کنکور داره……..


نویسنده Faran زیرموضوع دین و عقیده, جامعه و جهان تاریخ ۱۳۸۷/۵/۰۳ نظر (۰) 

شاید یک نفر یک جا به  کمک ما احتیاج داشته باشد.

شاید یک نفر، یک جا عضوی از بدن را احتیاج داشته باشد.

دست امید

شاید در یک بیمارستان کودکی کلیه اش را از دست داده است یا پدری نیاز به کبد داشته باشد و یا مادری برای قلب اهدایی از این سو به آن سو بشتابد.

شاید در آن زمان ما در میان بیم و امید، در بین خلسه و هشیاری ندانیم که می خواهیم عضوی از اعضای بدنمان را به دیگران هدیه بدهیم یا خیر.

شاید امروز بتوانیم خردمندانه، با عقل فردی -که اصولا در ایران کسی از آن زیاد استفاده نمی کند- تصمیم بگیریم.

شاید هم بخواهیم قلبمان را بلرزانیم و با دل پیش برویم…

اما

اگر خواستیم

اگر دوست داشتیم

می توانیم به سایت زیر مراجعه کنیم:

www.iran-ehda.com

 ¼/p>


نویسنده Faran زیرموضوع جامعه و جهان, فردی و خانوادگی تاریخ ۱۳۸۷/۲۶/۰۱ نظر (۳) 

همه می خواهند تو شاد باشی و از امید سخن بگویی ….

همه می خواهند تو لبخند بزنی و به روی خودت نیاوری که دلت دریای خون است…

همه می خواهند سفارش بدهند از عشق بنویسی و از آرزو و امید. از شادی و سعادت و خوشبختی…

همه می خواهند تو در زیر قلمت پنهان باشی و آنان آن چه از تو می خواهند، برآورده شود…

هیچ کس نمی خواهد از غصه های تو بشنود…

از درد های تو، از این که تنها دلخوشی ات را -شاید تنها دلخوشی ات را- از دست داده ای… هیچ کس نمی خواهد از قلب شکسته ی تو حرف بزند…

و بعد، همه هم که وارد گود می شوند، هی دلداری می دهند، دلداری های آبکی و دوغکی و کشککی که:

خدای تو بزرگ است… او را داری غم نداشته باش… او همیشه یار و یاور توست… او پشت و پناه توست… او نگهبان توست…

و هزار حرف خدا پسندانه ی دیگر که نه تنها آرامت نمی کند، که دلت را هم بیشتر به درد می آورد.

و هیچ کس درک نمی کند که اگر انسانی

 که اگر قلب داری

 که اگر وجودی هست و حسی، حق داری که ناراحت شوی، که عصبانی باشی، که شکایت کنی، که داد بزنی که گریه کنی که از خودش

به خودش

شکایت کنی…

من ناراحتم… آهای جماعت! من ناراحتم.

دلداری ممنوع.

برایم یک دانشگاه بخرید. من دانشگاه می خواهم…


نویسنده Faran زیرموضوع جامعه و جهان تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۰۱ نظر (۲) 

یادت می آید بعد از سیزده روز تعطیلی همیشه اولین موضوعی که معلم سر کلاس می گفت تا انشا بنویسیم چه بود:

تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟

ما هم خوشحال و شاد و خندان که جیب های خود را پر از عیدی کرده بودیم، مامان هم تا می توانست داده بود ما خورده بودیم و پروار راهی مدرسه شده بودیم، نفسمان از جای گرم بلند می شد و داد سخن می دادیم که عید رفتیم خانه ی فلان فامیل این طوی شد، رفتیم خانه ی فلان فامیل آن طوری شد. کلی هم عشق می کردیم و جزو افتخاراتمان بود که خوش گذشته است.

حالا که دیگر مامان خانم آرتروز دارد و نمی تواند کار کند(و البته در عید هم مریض شد، به شدت) مجبور شدم هیکل خود را تکان بدهم و مثل یک دختر خوب و حرف گوش کن کارها را انجام دهم.

امسال تمام عید مثل کوزت (بلا نسبت کوزت…) دم ظرفشویی ایستاده بودم و ظرف می شستم.

مراحل کار بسیار ساده بود. در ابتدا که مهمان ها سرازیر می شدند، پیشدستی می دادم، بعد انواع شیرینی های مامان پز را تعارف می کردم. پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی تمیز می دادم و آجیل تعارف می کردم. چند دقیقه می گذشت، پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی های جدید می دادم و بعد میوه تعارف می کردم. آخر سر هم دم در می ایستادم و با جملات کلیشه ای که دیگر نیازی نیست برای گفتنشان فکر کنیم و تقریبا می توان گفت که به زبان مبارک هم چندان فشار نمی آید چون خودش می داند کدام طرفی بچرخد، خداحافظی می کردم:

 قربونتون برم، زحمت کشیدید تشریف آوردید، ان شاء الله سال خوبی داشته باشید و …

 گوش هایمان هم همین یک جمله را می شنید: ان شا الله امسال عروس بشی.

یکی نیست بگوید شما که سیصد و شصت و پنج روز از حال ما خبر نداشتید، شما که اصلا نمی دانید ما چه کار می کنیم، کی مریض می شویم، چند روز بیمارستان بودیم، چه غم ها و شادی هایی داریم، شما که یک سال این طرف ها سر و کله اتان پیدا نشده بود، خب حالا هم نمی آمدید. کسی چیزی نمی گفت به خدا. ما نه تنها دلگیر نمی شدیم، که به کارهایمان هم می رسیدیم.

به هر حال تا به این ثانیه که مشغول پذیرایی از میهمان ها بودیم.

ای کاش همیشه چهار پنج روز بعد از سیزده بدر تعطیل بودیم، می ماندیم خانه خستگی عید دیدنی را از تن به در می کردیم.

حالا هم می توانم آن انشای قدیمی را با اندکی تغییر بنویسم:

به نام خدا

امسال عید بسیار خوبی را همراه خانواده گذراندم… 

 خانم اجازه! خانم اجازه! دیگه توضیح نداره… اگه می خواین بدونین، برید کتاب بینوایان رو بخونید، از کوزت هم معذرت خواهی کنید که من امسال خودم رو به جای اون جا زدم.


نویسنده Faran زیرموضوع جامعه و جهان, فرهنگی و هنری تاریخ ۱۳۸۶/۲۹/۱۲ نظر (۲) 

 

دوستان عزیز

 سروران گرامی

مهربانان

 سال ۱۳۸۷ را به همه ی شما خوبان تبریک می گویم و آرزو می کنم سال جدید، سالی باشد مملو از عشق، امید، سلامتی و شادمانی برای تمام آنانی که

قلبی در سینه دارند برای تپیدن، فکری در ذهن برای اندیشیدن و جانی در بدن برای خدمت کردن.

آرزو می کنم،

آرزوهای خوب

آرزوهای دوست داشتنی

 با یک سبد عشق

 فاران


نویسنده Faran زیرموضوع جامعه و جهان, تفریح و سرگرمی تاریخ ۱۳۸۶/۲۳/۱۲ نظر (۲) 

بخور بخور

بعضی ها ناخن هاشون رو مانیکور می کنند

بعضی ها اون ها رو با دقت تمیز و مرتب می کنند

بعضی ها هم قشنگ سوهانشون می زنند

اما من همه اشون را تا ته می جوم

آره! عادت زشت و بدی یه، می دونم

ولی قبل از این که سرزنشم کنید

یادتون باشه بدونید

که من هیچ وقت خدا

هیچ احدی را

چنگول نزده ام

Some people manicure their nails

Some people trim them neatly

Some people keep them flied down

I bite‘em off completely

Yes, it’s a nasty habit, but

Before you start to scold

Remember I have never ever

Scratched a single soul

برگرفته از کتاب نوری در اتاق زیر شیروانی

شل سیلورستاین

¼/p>


نویسنده Faran زیرموضوع جامعه و جهان تاریخ ۱۳۸۶/۱۸/۱۲ نظر (۱) 

آخر سال نزدیک است و دوباره بوی عید می آید.از خودم می پرسم سالی که گذشت خوب بود یا بد؟ و بعد به یاد حرف استاد می افتم که می گفت:

همه چیز بر می گردد به نگاه ما… تا چگونه نگاه کنیم و چگونه بنگریم.

مثلا اگر بیماری بود، به این فکر می کنم که می توانست باعث مرگم شود.

اگر فقر و نداری بود، فکر می کنم که می شد آن قدر فقیر بود که از گرسنگی مرد.

اگر شکست عشقی بود، می توانست به بی وفایی های آینده ختم شود.

اگر اخراج از شغل بود، می توانست دیگر استخدامی نباشد.

اگر گریه و ناراحتی بود، می توانست ضجه و شیون هم باشد.

اگر مرگ بود، می توانست تولدی هم نباشد.

اگر زنجیر و بند و شکنجه بود، می توانست پیروزی بعد از بحران نباشد.

اگر ویران کردن خانه ها بود، می توانست ساختنشان نباشد.

اگر آتش زدن بود، می توانست آتش زدن دل ها باشد.

و

و

وهزاران سخت تر از سخت های گذشته.

بستگی دارد چگونه نگاه کنیم.

پاورقی:

امیدوارم هیچ کدام از وقایع بالا برای شما و من نباشد، اما اگر و اگر و اگر هم بود، به این نگاه کنیم که می توانست بدتر هم باشد.

گل باشی


نویسنده hamdel زیرموضوع نوشته های متفرقه, جامعه و جهان تاریخ ۱۳۸۷/۱۳/۰۳ نظر (۳) 

لطفاً داستان زیر را که دوستی برایم فرستاده بخوانید.

“قصّهء موش

آقا موشه از درز دیوار نیک نگریست؛ مرد کشاورز از بازار آمده بود و بسته‌ای در دست داشت.  نشست.  زنش نزد او آمد تا با هم بسته را باز کنند.  آقا موشه سخت کنجکاو شده بود؛ می‎خواست ببیند که درون بسته چیست؛ آیا خوراکی خوشمزّه‌ای هست که او دستبردی بزند و شکمی از عزا در بیاورد.  مرد با دستهای پینه‌بسته یواش یواش بسته را باز کرد.  زنش به دقّت نگاهش می‎کرد.  بالاخره تشریفات گشودن بسته به پایان رسید.

آقا موشه رنگ بباخت.  درون بسته هیچ خوراکی نبود؛ فقط یک تله موش بود.  فهمید که خطر به شدّت او را تهدید می‎کند. چه کند، چه نکند؛ تصمیم گرفت نزد دیگر جانوران مزرعه برود و به آنها بگوید که چه اتّفاق خطرناکی افتاده و خطر تهدید می‌کند و جانها ممکن است از دست برود.

شتابان به باغ رفت؛ فریاد و فغان بلند کرد، “آهای تله موش آورده‌اند!  آهای تله موش آورده‌اند!”  مرغک بی‌نوا، شاید که پنداشت دستش از چاره کوتاه است، یا آن که او را در این میان ربطی نه، قدقدکنان گفت، “آقا موشه، سخت برایت متأسّفم؛ ولی چه کنم که مرا خطری تهدید نمی‎کند و در این غم تو شریک نیستم. فکری برای خود بکن تا جانت را در ببری.”

موش، نومید و سرخورده، نزد خوک شتافت و نالید، “تله موش آورده‎اند!  تله موش آورده‌اند!”  خوک ابراز همدردی کرد، قدری در میان گِل و لای چرخید و سپس گفت، “خیلی برایت متأسّفم، آقا موشه!  امّا من کاری از دستم ساخته نیست، مگر آن که برایت دعا کنم.  بدان و آگاه باش که هرگز در دعاهایم تو را فراموش نخواهم کرد.”

موش سخت افسرده شد.  بسیار احساس تنهایی می‎کرد؛ کسی پشت و پناهش نبود.  نزد گاو شتافت و از بن جان آه کشید و گفت، “تله موش آورده‌اند!  تله موش آورده‌اند!” گاو، نعره‎ای کشید و به خوردن ادامه داد.  بعد، که موش را چشم به راه شنیدن کلام او یافت، گفت، “آقاموشه، برایت متأسّفم؛ ولی برای من اصلاً مهم نیست چه اتّفاقی برای تو می‎افتد.  سرِ خود بگیر و به راه خود برو و فکری برای خود بکن.”

موش، غمگین و سرخورده، نومید از هر کمک و پناهی، به لانهء خود پناه برد تا از برای خویش فکری کند و راهی بیابد.  در این دنیا خود را سخت تنها می‎یافت.  فقط باید مراقب می‎بود تا دمش در آن تله به دام نیفتد.

شبانگاه صدای تله بلند شد و همه فهمیدند جانوری در آن دام هولناک گرفتار شده است.  زن مزرعه‌دار در تاریک شب سراغ تله رفت.  کورمال کورمال پیش رفت تا بداند آیا موش را به دام افکنده است یا اتّفاق دیگری افتاده.  از قضای روزگار، ماری سمّی، در هنگام عبور، مراقب دم درازش نبود و آن را در تله گرفتار ساخته بود.  از درد به خود می‎پیچید و به سازنده و گذارندهء تله موش لعنت می‎فرستاد و منتظر فرصتی بود که انتقام این درد وحشتناک را بگیرد.  پای زن زارع نزدیک نیش زهرآگینش قرار گرفت؛ دهان باز کرد و با تمام قوّت او را نیش زد و سمّش را سرازیر خون وی نمود.

زن فریادی از بن جان برکشید و افتاد.  زارع بیچاره از راه رسید و زن را افتاده دید و مار را نیز در دام.  دانست که چه روی داده است.  آه جانکاه کشید و زن را برداشت تا به شهر بَرَد و مداوا کند، مبادا زهر در تنش مؤثّر افتد و او را به درد فراق دچار سازد.  مداوا زیاد سود نداشت.  تب عارض شد و تمام وجود زن از گرمای بی‎سابقه می‎سوخت و می‎گداخت.  زارع برای این که او را آرامش دهد، تصمیم گرفت سوپی از برای وی فراهم سازد؛  پس سراغ مرغ رفت؛ سر از تنش جدا کرد و بدنش را از پر پیراست؛ درون آب جوشش نهاد و نیک بپخت.  مرغک نگون‏بخت قربانی شد امّا تأثیری در بهبود زن نکرد.

زن همچنان در بستر بیماری افتاده بود؛ خویشان و دوستان به دیدنش آمدند و در منزل زارع جا خوش کردند؛ زارع برای آن که آنها را غذایی رساند و پذیرایی کند، دل از خوک کند و او را به قربانگاه فدا برد و سر از تنش جدا کرد و بپخت و به خویشان داد تا بخورند. امّا، نه دوا و درمان اثری کرد و نه دیدار خویشان و مهربانی دوستان.  جان زن تسلیم جان‎آفرین شد و تنش اسیر گور.

زارع مجبور شد تدارک مهمانی بیند تا سوگواران را پذیرایی کند.  گاو را فدا نمود و تنش را از زینت سر محروم نمود و گوشتش را روانهء شکم مهمانان کرد.  روزی و روزی دیگر.  مهمانان رفتند؛ زن رفت؛ مرغ و خوک و گاو هم رفتند؛ و اینهمه را موش از درز دیوار دید و همچنان مراقب بود.

پس بدان، ای دوست من  که هر زمان دوستی، رفیقی، خویشی، منسوبی، درمانده‎ای، در دام گرفتاری فرو مانده و دست یاری به سویت دراز می‎کند، آن زمان که خطری تهدیدش می‎نماید، تصوّر نکن که این خطر فقط از برای اوست و بس.  دست یاری‌خواه او را با دست یاوری‎ده خود بگیر و او را از تنگنا برهان.  همهء ما در سفر زندگی همراهیم و همپای.  باید که مراقب یکدیگر باشیم و دست یکدیگر را بگیریم؛ از پرتگاه‎ها دور نگه داریم و از خطرها برهانیم.  درماندگان را دستگیر شویم، خانواده را دریابیم، دوستان را پاس داریم و چون تنی واحد پیش برویم.  باشد که وحدت و یگانگی یاور همهء ما باشد.”


بستن
به E-mail بفرست